About Me

My photo
دختری شبگرد و تند و تلخ وگلرنگ است و مست گر بیابیدش بسوی خانه ٔ حافظ برید.

Tuesday, July 10, 2018

LOVE- HH point of view

"I am superior to you only in one point: I'm awake, whereas you are only half awake, or completely asleep sometimes... Natures of your kind are almost always superior to us creatures of the mind... You live fully; you were endowed with the strength of love, the ability to feel."


Love is an intense emotion, characterized by unwavering admiration and caring between two people who consider themselves to be perfect equals in the eyes of God. To consider oneself a complete equal with another, a deep understanding and respect of the other person must be developed. There should be no instances of immature jealousy or pointless wishes. Each person must revere the other for who they are, and expect nothing more of them. Only when this point has been reached, true love will be present.

Herman Hesse



ملانژ هر دو: نرگس و زرین دهان

کتاب می خوانم
درس می خوانم
کار می کنم

آواز می خوانم
عشق می ورزم
دوست می دارم

فکر می کنم
به یاد می آورم
لبخند می زنم

عبور می کنم
عبور می کنم
لذت می برم

به یاد می آورم
رنج می کشم
عشق می ورزم

رنج می کشم
لذت می برم
کتاب می خوانم

پرواز می کنم
خیال می بافم
کتاب می خوانم

پیدا می کنم
گم می کنم
خودم می شوم

پیدا می شوم
غرق می شوم
پایین می روم

چشم می بندم
پایین می روم
گوش می بندم

پایین می روم
کتاب می خوانم
آرام می شوم

کار می کنم
آرام می شوم
عشق می آید

عشق می بینم
عشق می بویم
عشق می زایم

عشق می شوم
کتاب می خوانم
قدم می زنم

کتاب می خوانم
عشق می شوم
معشوق می شوم

عاشق می شوم
غرق می شوم
لذت می برم

رنج می کشم
لذت می برم
قدم می زنم

پیش می روم
پیش می برد
پیش می رویم

دوستی خالص

برای تو
 که از آشنایی ات روح تازه ای در جانم دمیده شده
و 
برای تو
که خوب دوستانگی هستی...ی


به بهانه آشنایی با ع ون

صبح-11:56
 سی خرداد 97 

Friday, December 8, 2017

چشم تو وقف باغ او



 در این جهان کمتر دو چیزی به اندازه‌ی «قدردانی» و «عادت» مخالف و ناقضِ هم‌اند. قدر چیزی را دانستن یعنی که هر دم از او به شگفت آمدن، یعنی که متوجه بودن
به محض خو کردن به هر چیز فراموشش می‌کنیم؛ خواه اخم مردم پراگ باشد، خواه لبخند مردم واشینگتن، خواه این باران پاییز که نرم می‌بارد، خواه رفیق خوبِ درست، خواه تک‌درختِ وسط حیاط، خواه او که دوستش می‌داری و خواه حتا نفسی که می‌کشی. خو کردن یعنی حذف جزئیات. به هر چه خو کنی فراموشت خواهد شد که قدردانَش باشی. حتا نفسِ «مفرح ذات» هر نفسی نیست، تنها آن نفسی است که قدردان و متوجه‌اش هستیم.
حتما حواس‌تان به تفاوت ظریفی که میان «خو کردن» و «اُنس گرفتن» وجود دارد هست. 
مأنوسِ کسی یا چیزی یا جایی که باشید درباره‌ا‌ش دقیق می‌شوید. اگر فقط خو کرده باشید اما عادت، هوشیاری و کنج‌کاوی و توجه را، لذت تماشا را از نگاه‌تان می‌گیرد. شگفتا که چیزها به محض «همیشه» شدن فراموش می‌شوند. 
مولانا می‌گوید «چشم تو وقفِ باغِ او». به پاییز پشتِ فنجان قهوه‌ام نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم اگر بخواهی باغ را ببینی باید چشم خود را وقف آن کنی و باغ در هر چیز و همه چیزی هست. مثلا دیدنِ باغ آدم‌ها، یعنی دیدن آن گوشه‌ی خُرم وجودشان که هرچه کمتر به آن عادت و بیشتر دقت کنیم، بیشتر می‌بینیم و بیشتر سپاس‌اش می‌گزاریم. 
آن وقت به زندگی و آنها که دوست‌شان می‌داریم قدرشناسانه نگاه‌ می‌کنیم، در دل‌مان قند آب می‌شود و با خودمان تردید می‌کنیم که: «ندانم باغ 
فردوس است یا بازار عطاران».

"از صفحه "فهیمه خضر حیدری

Thursday, November 9, 2017

سانگار سانجونگ

دیروز ظهر که بعد سحر خیزی و لب ورک مفید صبحگاهی بی حوصله نشسته بودم و به زور خودم رو پشت صندلی بند کرده بودم تا حداقل چند خط از مقاله طلسم شده ای که ماههاست در صدد تکمیلشم ادیت کنم ایمیلی از دانشگاه دریافت کردم (در سال دوم فارغ التحصیلی) مبنی بر اینکه در سال 2014 برنده جایزه پابلیکیشن شدم! حداقل دوبار تاریخ ایمیل و محتواش رو چک کردم. آخه بعد از سه سال الان میگن؟ هرچی حساب می کنم نمی فهمم چه طوری به این نتیجه رسیدن. خلاصه که جایزشون که به درد من نمیخوره وقتی شماره حسابی توی اون مملکت ندارم. ولی خب یکم ذوق به دادم رسید که جمع کنم برم خونه و چند ساعتی با قهوه دم کرده خونگی حس بگیرم و احساس آدم مفید بودن داشته باشم!
چیزی که نیستم و ظاهرا قرار هم نیست بشم 

امواج خیر و شر

من ترکیبی هستم از خیر و شر، این ترکیب بطور عجیبی در هم آمیخته و عجیب و غریبه. درست مثل این می مونه که امواج بزرگ و کوچیک زیادی هست که پشت سر هم و پیوسته می آن و می رن.  گاهی حتی فرصت ندارم به انرژی و یا عکس العملم نسبت به دنیای بیرونم فکر کنم
 درست همون وقتی که فکر می کنی از لحاظ انسانیت و نوع دوستی در سطح بالایی قرار داری (مثلا به چند فرد مسن در مسیر با احترام کمکی کردی) وقتی داری با عجله سعی می کنی از کنار یه خونواده کوچیک سه نفره که کل پیاده رو رو اشغال کردن رد بشی زیر لب غری می زنی که مگه خیابونو خریدن؟ بعد یهو به خودت می آی می گی چته؟ حالا گیریم تو در شرایط مشابه ملاحظه بیشتری می کنی. دلیل نمی شه بخوای حس هماهنگی این سه نفر رو - که با هم خوش هستن و ترجیح می دن همزمان باهم قدم بردارن رو -ندیده بگیری و محکومشون کنی به بی ملاحظگی؟ لبخند بزن و راهت رو با یه ببخشید باز کن. حتی ته اون دل انسان دوستت از شادیشون  شاد شو! بهمین سادگی!ه 

Wednesday, January 25, 2017

سوا/جدا نکردنی

آدم ها نه عوض می شوند و نه می توان توقع داشت که خودشان را عوض کنند. آموزش و توصیه و یادگیری موثر هست ولی بیشتر از 20-30% بر کلیت شخصیت و تیپ رفتاری فرد تاثیری نداره. می خواستم به خودم یادآوری کنم آدم ها یک مجموعه  رفتاری هستند که خوب و بد، درهم هست و هیچ چاره ای هم نداره. بنا براین اگر مجموعه خصوصیات فردی رو قبول داریم دیگه نباید روی خصوصیات دوست نداشتنی شون مانور بدیم یا مته به خشخاش بذاریم. یا مجموعه شون برامون قابل تحمل هست یا نه. البته احتیاط ایجاب می کنه که سعی کنیم با کسی طرف بشیم که اقلن 65-70% مجموعه رفتارها و تربیت و شخصیتش رو دوست داشته باشیم. در غیر این صورت در بلند مدت ممکنه کم بیاریم 
درضمن حواسمون هم باشه ما هم کم و بیش در هم هستیم و قائدتا  به نوعی داریم تحمل می شیم.

Monday, July 11, 2016

ماهی

ماهی ما امروز مرد. 7 سال پیش از وقتی آمده بودیم این خونه داشتیمش. دیدم خوب نیست بعد 7 سال زندگی زیر یک سقف، همین جوری بمیره و تموم. گفتم یکم در باره اش بنویسم. این که دیگه برای خودش شخصیتی بود و اصلن چند سالی سر سفره هفت سین هم نبود.. جزء اعضای خانواده محسوب می شد. چیز زیادی نمی خواست. یک روز در میون آبش رو عوض می کردیم  و دو وعده در روز هم بهش از خمیر نون می دادیم. خدابیامرز بربری رو خیلی دوست داشت ..  اولین علامت بیماریش این بود که قادربه هضم غذاش نبود. بعد، یک چند روزی بود که غذا نمی خورد، و بدنش ورم کرده بود. کل مریضی و مرگش به پنج روز نکشید. و امروز صبح ما بردیمش توی باغچه، کنار درخت نارنج کوچیکه چالش کردیم. یادش گرامی

True Friendship is the good wine of life





Sunday, May 22, 2016

دنیای با تو

شنیده ام که کسی می آید. از گذشته های دور مژده آمدنش را می داده اند.  شاید ما هم زود به گذشته های دور بپوندیم. خواستم 
بگویم، خواستم بدانی
 حتی لحظه ای امید به آمدنت جانم را روشن می کند. دیگر خسته ایم از این همه نابسمانی و نقصان
خسته ایم، از هزار نه از دو هزار سال پیش، که هم مسلکت آمد، 2016 سال پیش، آمد و تا بحال ما رها شده ایم. دیگر نمی دانیم چه هست و چه نیست، عصر اطاعت بسر آمده است و بنده های مطیع کمند. عصر، عصر سرکشی و چرایی است. من هم نمی دانم  چه هستم. ایمان اینقدر مطلق است که به زبان من در نمی آید. شاید بی ایمانم. من به ایمان داشتن بی ایمانم
من همیشه پرم از چرایی و دوگانگی، اما می دانم 
که تنها به راستی و درستی ایمان دارم
تنها به خدای آفریننده ای که هم بعد من نیست ایمان دارم
فقط به نیکی و نوع دوستی و مهربانی ایمان دارم
برقراری آرامش، امنیت و آسایش برای همه
آه که چه دور از ذهن و دور از دست
همه آلوده ایم و چه مشکل است که ازین آلودگی برهیم
وعده داده اند که هر دو باهم یک روز می آیید.. یک روز که خیلی دور نیست،  قهرمانانی خواهید بود که دنیا را از آلودگی و ستم می زدایید، چه معجزه ای، و چقدر من مشتاق این معجزه ام
هیج رنجی نباشد
هیچ مرضی نباشد
هیچ ستمی روا نشود
هیچ کودکی گرسنه نباشد
هیچ مادری درمانده نباشد
هیچ پدری شرمنده نباشد
هیچ هجرانی نباشد
هیچ جبری به دوری به هجرت نباشد
هیچ کس تنها نباشد
خدا باشد
خدا همه جا باشد
خدا تنها نباشد
........

معجزه ای که گفته اند روزی اتفاق می افتد
 و ما هم ازین دنیای آلوده عبور می کنیم. و این وضع ادامه می یابد دنیا هست.. شاید 2000 سال دیگر 
بیایی
کسی چه می داند کی
ولی دعا می کنم زود تر بیایی
زود تر 

Tuesday, April 26, 2016

اردیبهشت


اما عمیق ترین یادبود آن روزها برایم این تِرَک گلدفرپ هست، غریبه،يلي
وقتی اردیبهشت می آید، آدم یک جور هوایی میشود، همش دلش میخواهد دانشگاه نرود، سرکار نرود، خانه نباشد، برود و در سرسبزترین خیابان شهر قدم بگذارد، برود اصلا کافه بنشیند و هی کتاب بخواند و چای بنوشد، من هر سال اردیبهشت یاد عاشقی هایم می افتم، کافه هایی که با عشق رفتم، و البته گاهی عاشق بدجنس بودن و 
عشق را آزردن، تمام خیابان کریم خان و میدان گل ها را عصر به عصر در پارک بودن، قدن زدن 
اما عمیق ترین یادبود آن روزها برایم این ترک گلد فرپ است، غریبه. 
در تمام آهنگ، با غریبه ای درد و دل میکند، برایش از عشق اش میگوید و او را مانند آتشی که رگ هایش را میسوزاند یا نوری که در روز گرم اردیبهشت چشمانت را محصور میکند. 
غریبه ای که تا ابد او را به یاد خواهد داشت، غریبه ای که سکوت و آرامشش را اکنون مدیون اوست. 
اینطور عاشقی ها هم یادش به خیر دارد، وقتی مادر میشوی و روی صندلی کنار پنجره مینشینی و کتاب میخوانی یک روز به یاد عاشقی های اردیبهشت خواهی افتاد
بر گرفته از صفحه شيرين سهیلی 

Saturday, March 26, 2016

سلام آفتاب

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد



میآیم ، میآیم ، میآیم
با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد

Wednesday, March 23, 2016

تکرار سیکل اتفاقات در زندگی


جالب نیست که من تازه فهمیدم زندگی تکرار یک سیکل خیلی خیلی مشابه هست برای ما آدمها؟

خیلی جالبه برای خودم.. همه اتفاقات توی زندگی تکرار می شه. بر اساس سن و بسته به اینکه کی توی اون شرایط قرار بگیریم..همه ما سلسله تجارب شبیهی داریم. 
یک سیکل 85% تکراری برای همه اتفاق می افته. اما بعضی بیشتر استفاده می کنیم ازش و بعضی کمتر.. بعضی خوش تر و بعضی نا خرسند تر..

Monday, July 13, 2015

اندکی صبر، سحر..(؟) است


باز هم توی دوره ای از زندگیم قرار گرفته ام که انگار هیچ کسی به اندازه من توی این شرایط قرار نمیگیره. توی گپ زمانی انتظاراز دانشجو به شاغل تبدیل شدن! حس بی حاصلی و باری به هر جهت گذروندن این دوره طلایی از جوونی آزارم می ده. تصمیم گرفتم با فرانسه خوندن و ورزش و حواشی دیگه وقتم رو پر کنم. ولی یه سری افکار به شدت احاطه ام کرده و اجازه آسودگی خاطر بهم نمی ده. این خیلی بده که من هنوز تمام وقت و ذهن و روز مرگیم رو با کسی که نزدیکترین دوستم بوده -از راه دور- پرمی کنم علی رغم اینکه دیگه عملا نمی تونیم همدیگه رو ببینیم.. یعنی این نا امیدی عاطفی و تضاد عقل و حسه که داره ذره ذره تحلیلم می بره و فعلا نمی تونم کاریش کنم. تکلیف خودم هم با خودم روشن نیست.

کاش زندگی ساده بود. جا ومکان معنی نداشت. از این همه تعریفهای درست و غلط اجتماعی خبری نبود. کاش ویزا معنی نداشت و هر کسی می تونست هرجای دنیا بره و بی ترس و اضطراب از عواقبش رفت و آمد کنه. کاش من زودتر سرم با کار گرم بشه و کمتربا خودم درگیر باشم. م

Friday, June 5, 2015

من جمله عادت های بعد سی سالگی من

من در این سن، عادت کردم به اینکه ساعتهایی رو به تنهایی بگذرونم. اگر اصولا بخواهم کاری از پیش ببرم نیاز به چند ساعت وقت اضافه برای خود خودم دارم تا افکار پس مانده از اتفاقات روزمره ته نشین شن و ذهنم آماده برای فعالیت جدی شه 

این بدی ها و خوبی های خودش رو داره. اینکه من این قدر با خودم راحتم و از تنهایی به نوعی لذت می برم خودش به نظرم امتیاز خوبیه. ولی از طرفی یک وقت پرتی در روزباید برای تنهایی در نظر گرفته بشه ! یعنی اگه من اون فرصت چند ساعت رو تنها نباشم و خصوصا با آدمهایی که دوستشون دارم باشم باز هم برای کاری ازپیش بردن نیاز به گذروندن وقتی به تنهایی دارم

من وقتی اطرافم آدمهایی هستن که حس کنم به توجه من نیاز دارن نمی تونم خوب و متمرکز کار کنم. باید بدونم اونها به نحوی مشغولند و شوق همراهی من رو ندارند 
یه نکته خنده دار این قضیه اینه که این تنهایی باید میون آدمها باشه. یعنی مثلا توی یه کافه یا توی خیابون، پارک
...
شاید بشه راه حلی برای این میل به وقت گذرانی در تنهایی پیدا کرد. مثلا آدم بتونه با مدیتیشن پونزده بیست دقیقه ای اون خلوتی ذهن رو بی اونکه وقت زیادی ازش گرفته بشه به دست بیاره

Thursday, June 4, 2015

کجا؟


..
کجاست عطر شیرین بیان نفست در این بوی گند غذای سرد؟
 گل سرخت کجاست؟
 عشقت کجاست؟
در دنیای تو ساعت چند است؟

"پاییز پدر سالار"
مارکز




Tuesday, June 2, 2015

ارزش گذاری

دوستی توی فیس بوکش این مطلب رو گذاشته بود، تامل بر انگیزه


  اشکال کار این جاست که آدمها وقتی در ارزشهای مادی کم می آورند از اضمحلال ارزشهای اخلاقی گله می کنند

زمانی که پول ندارند سوسیالیست می شوند
زمانی یاد سلیقه نازل جامعه در باب ادبیات و موسیقی و فیلم می افتند که تفریحی جز این ها پیدا نمی کنند 
 زمانی از سطحی شدن معیار های عاشقی حرف می زنند که محبوب به هر دلیلی طردشان می کند
زمانی که تنها می مانند اهمیت دوستی برایشان مسجل می شود
و عکس این می تواند در شرایط متضاد اتفاق بیفتد

نتیجه اینکه آدمی وقتی حرف از عقاید خوبی می زند احساس می کنی حتما اتفاق بدی برایش افتاده
و زمانی که اتفاق خوبی برایش می افتد احتمال می دهی که عقایدش به گونه ای تغییر خواهد کرد

Sunday, May 31, 2015

شاید..

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌‌ایی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

/از عاشقانه های "پل الوار" برای ژئورژیا/

Monday, March 9, 2015

مدیریت

بچه که بودم حدودا 13-14 ساله، مامانم یه کتاب بهم داد گفت سعی کن اینو بخونی. اسمش بود مدیریت زمان. طبق معمول اون دوره که  توی سن عصیان بودم و هرکاری رو بهم می گفتن بکن اگه خوشم نمی اومد و زورم می رسید نمی کردم، اون کتاب رو هم سرسری یه نگاهی انداختم و گذاشتمش کنار.
تعجبی نداره که آدم مودی بی قانونی هم از آب در اومدم الان، یعنی اگه کار به عهده من باشه، ممکنه دو روز بکٌش کار کنم یه هفته استراحت، دوباره سه روز کار تا روز تحویل.. ولی خب امیدی هست که کار انجام بشه در نهایت!

امروز توی خلوت دلپذیری که داشتم، با خودم فکر کردم محبت هم از اون چیزایی هست که باید مدیریت بشه. اندازه و جای ابرازش، زمان، و نحوه ابرازش.
درغیر این صورت، ممکنه پیچیدگی هایی به وجود بیاد که به هیچ وجه مطلوب و مورد انتظارنیست.
فکر کنم هر روز باید به خودم یاد آوری کنم تا به شکل عادت در بیاد.

Saturday, February 28, 2015

جاودانگی

از رنگ و روش معلوم بود حقه ام گرفته و با رضایت داشتم به همش می زدم.
یه قطعه موسیقی اصیل با اجرای جواد معروفی (پیانو)، پرویز یا حقی (ویولن) و جهانگیر ملک (تنبک) از رادیو پیام پخش می شد. یه آن با خودم فکر کردم خوش به حالشون. هیچ کدومشون دیگه نیستن ولی چه خوبه که با هنر فوق العادشون می تونن هر لحظه و هر جای دنیا حس خوب رو منتقل کنن. انگار که هنوز هستن.
آب توی گلدونا رو چک کردم، مبادا یه کدومشون از قلم افتاده باشن، با خودم فکر می کردم حیف که هیچ کاری از من بر نمی آد برای اینکه بخوام یه همیچین اثری بذارم. یه چیزی بلد باشم که وقتی مردم هم یه طورایی اثرم مونده باشه.. مطمئنا در حیطه حرفه خودم هیچ اکتشاف جدیدی قرار نیست رخ بده که من توی ذهنها ثبت شم. دیگه این قدر دانستنی ها وسیع شده که فکر این که از طریق کار بخوام یاد خودم رو زنده نگه دارم خنده دار بود.
باز در قابلمه خورش رو برداشتم و مرغها و بامیه های خوش رنگ رو کمی جابه جا کردم. قطعه زیبای موسیقی هم تموم شد. یه کمی از خمیر نون بربری جدا کردم و برای ماهی لقمه کردم و انداختم توی تنگ بلورکه تازه آبش عوض شده بود و شفاف شفاف بود. بدون هیچ مشکلی قری به اون دم بلند دلبرش داد و لقمشو بلعید. یه آن به فکرم رسید که خب من می تونم همین حس هام رو، همین لحظات کوچیک زندگی رو، اتفاقایی که روی طرز فکرم موثرن رو، آدمهای مختلفی که عجیب و غریبن و تازگیا به وجودشون توی این دنیا پی بردم رو ثبت کنم. بالاخره، شاید چند نفر موقع خوندن این خطوط ساده نوشته من یه حس خوب داشته باشن. منم همین قدر برام کافیه!